دانلود کتاب

کتاب سخنان بزرگان

شامل 281 سخن زیبا اکثرا از دکتر شریعتی

داستان کوتاه

زیباترین شعر های کوتاه

برای دانلود کلیک کنید

http://webdesignyazd.ir/wp-content/uploads/2014/01/1.pdf



سخنان بزرگان

دوستان  نظرات یادتون نره

کسانی که تمایل به نویسندگی هم دارن حتما ذکر کنید

پایین هر قسمت روی نظر بدهید کلیک کنید

واسه آموزش طراحی سایت هم کلیک کن



شيطان يکي از ابعاد خود ماست , دکتر علي شريعتي

شيطان يکي از ابعاد خود ماست ,

چنان که روح خدا يکي از ابعاد ديگر خود ماست .

دکتر علي شريعتي / ميعاد با ابراهيم / صفحه 252


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دایم گل این بستان شاداب نمی​ماند...


حسين بيشتر از آب تشنه لبيک بود, دکتر علي شريعتي

حسين بيشتر از آب تشنه لبيک بود اما افسوس که به جاي افکارش

زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي کردند.

دکتر علي شريعتي / حسين وارث آدم


بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم 
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم ...


خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی​طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم... 


فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش 
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش 
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش...


گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید حافظ


سیمین بهبهانی

چه رفت بر زبان مرا؟   
که شرم باد از آن مرا!
به یک دل و به یک زبان،   
دوگانگی چرا کنم؟
ز عمر، سهم بیشتر   
ریا نکرده شد به سر
بدین که مانده مختصر،    
دگر چرا ریا کنم؟... سیمین بهبهانی


برچسب مطالب: سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد
خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد
گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد... 

برچسب مطالب: سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم سیمین بهبهانی

برچسب مطالب: سیمین بهبهانی

شعر






گر تو سنگ صخره و مرمر بوي                        چون به صاحبدل رسي گوهر شوي


مهر پاكان در ميان جان نشان                            دل مده الا به مهر دل خوشان          


    (مثنوي)



 

2


جزوها را رويها سوي كل است             بلبلان را عشق با روي گل است                  


      (مثنوي)



 




ني حديث راه پر خون مي كند             قصه هاي عشق مجنون مي كند


محرم اين هوش جز بي هوش نيست       مر زبان را مشتري جز گوش نيست       


(مثنوي)     



 




در غم ما روزها بيگاه شد                                روزها با سوزها همراه شد


روزها گر رفت گو رو باك نيست                       تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست      


(مثنوي)



 




بند بگسل باش آزاد اي پسر                 چند باشي بند سيم و بند زر              


(مثنوي)



 




كوزه چشم حريصان پر نشد                تا صدف قانع نشد پر در نشد


هر كه را جامه ز عشقي چاك شد          او ز حرص و عيب كلي پاك شد                      


(مثنوي)



 




عاشقي پيداست از زاري دل                 نيست بيماري چو بيماري دل


علت عاشق ز علتها جداست                عشق اصطرلاب اسرار خداست             


(مثنوي)



 




اي لقاي تو جواب هر سوال                 مشگل از تو حل شود بي قيل و قال


ترجمان هر چه ما را در دل است          دست گير هر كه پايش در گل است      


 (مثنوي)



 




آرزو مي خواه ليك اندازه خواه              برنتابد كوه را يك برگ كاه


آفتابي كز وي اين علم فروخت             اندكي گر پيش آيد جمله سوخت         


 (مثنوي)



 

10


عشقهايي كز پي رنگي بود                   عشق نبود ، عاقبت ننگي بود               


 (مثنوي)



 

11 


خشم و شهوت مرد را احول كند                       ز استقامت روح را مبدل كند


چون غرض آمد ،‌هنر پوشيده شد                      صد حجاب از دل بسوي ديده شد         


(مثنوي)



 

12 


چون كني بر بي حسد مكر و حسد        زان حسد دل را سياهيها رسد


خاك شو مردان حق را زير پا               خاك بر سر كن حسد را همچو ما        


 (مثنوي) 



 

13 


گل بي رخ يار خوش نباشد                 بي باده بهار خوش نباشد


طرف چمن و طواف بستان                  بي لاله عذار خوش نباشد                   


(حافظ)



 

14 


رسول (ص) فرمودند : نيك چيزي است مال شايسته مرد شايسته را                 


(كيمياي سعادت)



 

15 


رسول (ص) فرمودند : عذاب هيچ كس اندر قيامت عظيمتر از عذاب عالمي نيست كه وي به علم خويش كار نكند.      


(كيمياي سعادت)



 

16 


خداي متعال فرمود : فلاح كسي را بود كه پاك گردد ، نه آنكه علم پاكي بياموزد.              


(كيمياي سعادت)



 

17 


عوام عيب كنندم كه عاشقي همه عمر                 كدام عيب كه سعدي خود اين هنر دارد              


(سعدي)



 

18 


بار خدايا مرا روزي كن دوستي خويش و دوستي دوستان خويش و دوستي آن كه مرا به دوستي تو نزديك گرداند و دوستي خود را به من دوست تر گردان از آب سرد بر تشنه.


  رسول اكرم (ص) - روانهاي روشن



 

19 


 


عشق انسان را با بزرگترين قهرمانان برابر مي كند.               


(گوته)



 

20 


در شان مادر :


من احساس مي كنم كه در آسمانهاي برين ، فرشتگان ، هنگامي كه با يكديگر نجوا مي كنند ، در بين كلمات آتشين عشق خويش ، نمي توانند كلمه اي بيايند كه به پايه نام"مادر" مقدس باشد.


 ادگار الن پو-روانهاي روشن



 

21 


داناترين شما آدميان ، كسي است كه چون سقراط بداند كه هيچ نمي داند.


افلاطون – آپولوژي



 

22 


آدمي وقتي كه مي خواهد دست بكاري زند ، نبايد در اين انديشه باشد كه آن كار به مرگ مي انجامد يا به زندگي بلكه بايد بيانديشد به اينكه درست است يا نادرست.


 افلاطون – آپولوژي



 

23 


كسي كه راهي را درست دانست و پيش گرفت ، يا فرماندهش او را به رفتن آن مامور كرد نبايد از خطر بهراسد.


 افلاطون – آپولوژي



 

24 


نظم جهان اجازه نمي دهد كه بدان به نيكان زيان برسانند آنان مي توانند مرا بكشند يا از حقوق اجتماعي محروم سازند ولي اين بدبختي نيست ، بدبخت كسي است كه مانند آنان بكوشد تا كسي را بر خلاف عدالت از ميان بردارد.


 افلاطون – آپولوژي



 

25 


سزاوار نيست كه آدمي چه در دادگاه و چه در ميدان جنگ از چنگال مرگ به آغوش ننگ بگريزد.


 افلاطون – آپولوژي



 

26 


نبايد در اين انديشه باشيم كه توده مردم درباره ما چه خواهند گفت بلكه بايد ببينيم آن يك تن كه نيك و بد و عدل و ظلم را مي شناسد چگونه داوري خواهد كرد.


  افلاطون – كريتون



 

27 


زندگي خوب آن زندگي است كه با نيكي و زيبايي و عدالت قرين باشد .


 افلاطون – كريتون



 

28 


دانايي مهمترين جزء فضيلت است.        


افلاطون – پروتاگوراس



 

29 


عدالت اين است كه كردار آدمي موافق حق باشد.


 افلاطون – پروتاگوراس



 

30 


همين بس كه مرد بد نباشد و عدالت را كه براي پايدار ماندن جامعه لازم است پايمال نكند.


افلاطون – پروتاگوراس



 

31 


كساني را دوست خواهم داشت و خواهم ستود كه بدي نكنند ، از روي ميل


 افلاطون – پروتاگوراس



 

32 


اگر كسي خوب و بد را بشناسد هيچ عاملي نمي تواند او را به رفتن راهي ديگر وادار سازد جز راهي كه دانش به او مي نمايد ، و دانش درست چنان نيرومند است كه همواره به ياري آدمي مي شتابد.


افلاطون – پروتاگوراس



 

33


فرومایه مردمی که کار را به چشم داشت پاداش آنمی کنند .


(کتاب گیتا سرود خدایان )



 

34


مردی که از زنگ هر تعلق آزاد باشد نه به خوشی مسرورگردد ونه به خاموشی ملول شود این است مردصاحب یقین .


(کتاب گیتا سرود خدایان )



 

35


 سخن گفتن یک نوع احتیاج است ولی گوش دادن هنر است .


(گوته)



 

36


 اگر وجود خار در گل مایه اندوه ماست، وجود گل در کنار خار بایدمایه شادی ما باشد .


(گوته )



 

37


مصیبتی بدتر از این نیست که ابلهان ، دانایان را به فروتنی بخوانند.


(گوته )



 

38


 پرپر کردن یک گل ظلم به کل طبیعت است .


(گوته )



 

39


 طبیعت یگانه کتابی است که تمامی صفحاتش پر معنی است .


(گوته )

 کپی شده از سایت استاد الهی قمشه ای


http://www.drelahighomshei.com/52.aspx

برچسب مطالب: شعر

ضرب المثل

امثال و حكم

1. آدمي از نوببايد ساخت وز نو عالمي.

2. آدم نترس سر سلامت بگور نمي برد.

3. آدم مال را پيدا مي كند، مال آدم را پيدا نمي كند.

4. آدمي را عقل مي بايد نه زر.

5. آري شتر مست كشد بار گران را سبكتر برد اشتر مست بار(سعدي)

6. آفتاب در ملكش غروب نمي كند.

7. آفتابه لگن شش دست، شام و نهار هيچ چيز.

8. آمدن به ارادت رفتن به اجازت.

9. درويش و غني بنده اين خاك درند       "آنانكه غني‌ترند محتاج‌ترند"   (سعدي)

10. كساني كه مردان راه حقند        خريدار بازار بي‌رونقند             (سعدي)

11. آنجا رو كه بخوانند نه آنجا كه برانند.

12. آنجا كه بصر نيست چه خوبي و چه زشتي.

13. آنچنان زي كه بميري برهي       نه چنان زي كه بميري برهند.

14. آنچه اندر آينه بيند جوان          پير اندر خشت بيند پيش از آن.

15. آنچه به خود نپسندي به ديگران مپسند (قانون طلايي)

16. آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري.

17. آنچه دلم خواست نه آن شد     آنچه خدا خواست همان شد.

18. آنرا كه حساب پاكست از محاسبه چه باك است.

19. آنقدر سمن هست كه ياسمن گم است.

20. آنكس از دزد بترسد كه متاعي دارد.

21. آنكس كه بداند و بداند كه بداند          اسب شرف از گنبد گردون بجهاند.

22. آن كس كه نكو كرد و بدي ديد كدام است.

23. آنكه عيب تو گفت يار تو اوست          وانكه پوشيده داشت مار تو اوست (اوحدي)

24. آه اگر از پس امروز بود فردايي.

25. زليخا مرد از اين حسرت كه يوسف گشت زنداني.

26. چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني.

27. منزل دل نيست جاي صحبت اغيار         ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.

28. همه با ماست، چه با ما، كه خود مائيم سر تا پا   مثل گشته است در عالم كه جوينده است، يابنده

29. چشم باز كردم و غوغاي قيامت ديدم             زندگي روز جزائي است كه من مي دانم

30. تو چون خود كني اختر خويش را بد          مدار از فلك چشم نيك اختري را

31. درخت تو گر بار دانش بگيرد               به زير آوري چرخ نيلوفري را

32- قلم در كف دشمن است (سعدي)

33- قناعت توانگر كند مرد را (سعدي)

34- ابر بايد كه به صحرا بارد زان چه حاصل كه به دريا بارد

35- سنگ بد گوهر اگر كاسه زرين شكند       قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود (سعدي)

36- عزت ز قناعت است و خواري ز طمع     با عزت خود بساز و خواري مطلب (ترجمه از كلمات قصار حضرت امير (ع))

37- غنيمت دان دمي تا يك دمت هست

38- از هيچ دلي نيست كه راهي به خدا نيست

39- امروز تواني و نداني فردا كه بداني نتواني

40- جدايي تا نيفتد دوست قدر دوست كي داند             شكسته استخوان داند بهاي موميائي را

41- خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان                تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد (حافظ)

42- دشمن چه كند چو مهربان باشد دوست (سعدي)

43- ديده اهل طمع به نعمت دنيا                  پر نشود هم چنانكه چاه به شبنم (سعدي)

44- ديگران كاشتند ما خورديم ما مي كاريم ديگران بخورند

45- دشمن دانا به از نادان دوست

46- اصل بد نيكو نگردد زانكه بنيادش بد است           تربيت نا اهل را چون گردكان بر گنبد است (سعدي)

47- عالم بي عمل به چه ماند؟ به زنبور بي عسل (سعدي)

48- تا پريشان نشود كار به سامان نرسد

49- اگر بر آب روي خسي باشي و اگر بر هوا پري مگسي باشي ، دل بدست آر تا كسي باشي (خواجه عبدالله انصاري)

50- تا نگريد ابر كي خندد چمن                   تا نگريد طفل كي نوشد لبن (مولوي)

51- تيغ دادن در كف زنگي مست                به كه آيد علم را ناكس بدست (مولوي)

52- عاقبت گرگ زاده گرگ شود                 گرچه با آدمي بزرگ شود (سعدي)

53- افتادگي آموز اگر طالب فضلي               هرگز نخورد آب زميني كه بلند است (سعدي)

54- از كوزه همان برون تراود كه در اوست

55- از اسب افتاده ايم اما از اصل نيفتاده ايم

56- اندك اندك خيلي شود و قطره قطره سيلي گردد (سعدي)

57- عالم آنكس بود كه بد نكند            نه بگويد به خلق و خود نكند (سعدي)

58- علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد (سعدي)

59- لاف از سخن چون در توان زد               آن خشت بود كه پر توان زد (نظامي)

60- مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال (سعدي)

61- ميان بلا بودن به از كنار بلا است

62- آهسته برو پيوسته برو

63- ميان دو تن جنگ چون آتش است           سخن چين بدبخت هيزم كش است (سعدي)

64- آنها دو نفر بودند همراه ، ما صد نفر بوديم تنها

65- سخن اگر زر است سكوت گوهر است

66- اگر گفتن سيم است خاموشي زر است

67- اي تهي دست رفته در بازار                  ترسمت پر نياوري دستار (سعدي)

68- مرد بايد كه در كشاكش دهر                  سنگ زيرين آسيا باشد (سعدي)

69- مرا دردي است اندر دل كه گر گويم زبان سوزد    وگر پنهان كنم ترسم كه مغز استخوان سوزد

70- گناه كردن پنهان به از عبادت فاش (سعدي)


  کپی شده از سایت استاد الهی قمشه ای

http://www.drelahighomshei.com/52.aspx

برچسب مطالب: ضرب المثل

پروین اعتصامی (مثنویات و تمثیلات و مقطعات)/محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

محتسب، مستی به ره دیدو گربانش گرفت

 

مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

 

 گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

 

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

 

گفت: می بایدتو را تا خانه قاضی  برم

 

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

 گفت: نزدیگ است والی را سرای، آنجا شویم

 

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

 

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

 

 گفت: مسجد. خوابگاه مردم بد کار نیست

 

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

 

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

 

گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم

 

 گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

 

 گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

 

گفت: در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست

 

 گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

 

 گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

 

گفت: باید حد زنند هشیار مردم، مست را

 

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 

 

زنده یاد پروین اعتصامی..


شیخ بهایی

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن
همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن
ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن
دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خداي راز گفتن
ز وجود بي نيازش طلب نياز کردن
به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روي نا اميدي در بسته بازکردن
شیخ بهایی


چه غم انگيز است

چه غم انگيز است

 عمري گداختن از غم نبودن كسي

 كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت

دکتر علی شریعتی


روشنفکر کسي نيست , دکتر علي شريعتي

روشنفکر کسي نيست که بلغور کننده ي حرفهاي مارکس و امثال آن باشد که به درد هيچکس نخورده؛ در آفريقا و آسيا کساني پيروز شدند که توانستند مکتبهاي اروپايي را بياموزند بعد فراموشش کنند و بعدا جامعه خودشان را بشناسند و را حل تازه ي بدهند وبر اساس نهاد فرهنگي و تاريخي و اجتماعي موجود در جامعه ي خودشان يک بناي تازه اي بيافرينند و مي بينيم که موفق هم شدند.

 معلم شهيد علي شريعتي/انسان و اسلام /رسالت روشنفکر صفحه259


تشيع صفوي تشيع اسم, دکتر علي شريعتي

تشيع صفوي تشيع اسم

تشيع علوي تشيع پيروي است

تشيع صفوي تشيع ستايش

تشيع علوي تشيع اجتهاد است

تشيع صفوي تشيع جمود

تشيع علوي تشيع مسئوليت است

تشيع صفوي تشيع تعطيلي همه مسئوليت ها

تشيع علوي تشيع آزادي است

تشيع صفوي تشيع عبوديت است

تشيع علوي تشيع انقلاب کربلاست

تشيع صفوي تشيع فاجعه کربلا

تشيع علوي تشيع شهادت است

تشيع صفوي تشيع مرگ

تشيع علوي تشيع توسل براي تکامل است

تشيع صفوي تشيع توسل براي تقلب

تشيع علوي تشيع ياري حسين است و

تشيع صفوي تشيع گريه بر حسين


دکتر علي شريعتي / تشيع علوي تشيع صفوي


ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم

 تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم


بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد 

 هر چند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد

 اما كوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مكن

 و گناه ! اما اگر گناه نباشد طاعت را چگونه مي تواني بدست آوري

 چه انسان تنها فرشته اي است كه دستش به خون آغشته است .


ارشاد ! ارشاد ! ارشاد !

در برابر همه سلطه های زمينی و آسمانی
سايه و مايه و آيه
تيغ و طلا و تسبيح
زور و زر و تزوير
استبداد و استثمار و استعمار و.....
بدانيد که از اکنون تا لحظه مرگ يا قتل
همچون بلال که در زير شکنجه فقط يک کلمه را تکرار مي کرد
احد ! احد ! احد !
با هر شکنجه ای فقط يک کلمه را تکرار خواهم کرد .
ارشاد ! ارشاد ! ارشاد !


از کتاب با مخاطب های آشنا

برچسب مطالب: ارشاد, شریعتی, تیغ, زمینی

زن از دیدگاه شریعتی

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است


خودسازي انقلابي , دکتر علي شريعتي

من روحم را قطره قطره مي ‌کنم و هر قطره را در خودنويس زرينم که همچون خدا به آن سوگند مي ‌خورم مي ‌نهم و او که خود روح‌القدس من است و من خداي اويم آن قطره‌ها را هر يک کلمه ‌اي مي ‌کند و جمله مي ‌سازد و نامه مي ‌نگارد به تو که فردا بخواني و بداني که در اين ساعت‌هاي خالي از تو من تا کجا پر از تو بوده ‌ام و با تو بوده ‌ام و محتاج تو بوده‌ ام و بي ‌تاب تو و چشم انتظار تو و سراپا تو !
دکتر علي شريعتي / خودسازي انقلابي / صفحه 126


به من تكيه كن , دکتر علي شريعتي

به من تكيه كن ! من تمام هستي ام را دامني مي كنم تا تو سرت را بر آن بنهي ! تمام روحم را آغوشي مي سازم تا تو درآن از هراس بياسائي ! تمام نيروئي را كه در دوست داشتن دارم دستي مي كنم تا چهره و گيسويت را نوازش كند ! تمام بودن خود را زانوئي ميكنم تا بر آن به خواب روي ! خود را , تمام خود را به تو مي سپارم تا هر چه بخواهي از آن بياشامي , از آن برگيري , هر چه بخواهي از آن بسازي , هر گونه بخواهي باشم ! از اين لحظه مرا داشته باش!

دکتر علي شريعتي / گفت و گوهاي تنهائي چاپ قديم / صفحه782


عشق مامور تن , دکتر علي شريعتي

عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح 

دکتر علي شريعتي / کتاب کوير / فصل دوست داشتن


شگفتا , دکتر علي شريعتي

شگفتا 
وقتي که بود نميديدم وقتي ميخواند نمي شنيدم وقتي ديدم که نبود وقتي شنيدم که نخواند! چه غم انگيز است که وقتي چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي جوشد ومي خواند و مي نالد ,تشنه ي آتش باشي نه آب و چشمه که خشکيد چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي بخارشد و به هوارفت و آتش کوير را تافت ودرخود گداخت واز زمين آتش روئيد و از آسمان آتش باريد تو تشنه ي آب گردي نه تشنه آتش و بعد : عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود از غم نبودن تو مي گداخت !
دکتر علي شريعتي / کتاب کوير / صفحه 93


خدايا چگونه زيستن را به من بياموز

خدايا چگونه زيستن را به من بياموز .

 چگونه مردن را خود خواهم آموخت .


خدايا , دکتر علي شريعتي

خدايا : به مذهبي ها بفهمان که : آدم از خاک است , بگو که : يک پديده مادي به همان اندازه خدا را معني مي کند که يک پديده غيبي ! در دنيا به همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت , و مذهب اگر پيش از مرگ به کار نيايد , پس از مرگ به هيچ کار نخواهد آمد

دکتر علي شريعتي / کتاب نيايش / صفحه 115 و 116


کتاب کوير , دکتر علي شريعتي

عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح 
دکتر علي شريعتي / کتاب کوير / فصل دوست داشتن


تحلیل آمار سایت و وبلاگ